سفارش تبلیغ
صبا ویژن

اندر باب تربیت + دیدار وبلاگی

کلا به روابط بین آدمها زیاد دقت می کنم. چه کوچک باشند و چه بزرگ. چند وقتی بود که می خواستم پستی در خصوص رفتار با کودکان بگذارم. به دلیل اتفاقی که شاید حدود 2 ماه پیش موقع رفتن به منزل دیدم.
و آن اتفاق این بود:
توی پیاده رو داشتم می رفتم که چشمم به بچه ی کوچکی حدود 3 ساله افتاد که یک سه چرخه بسیار کوچک داشت. سه چرخه رو رها کرده بود و داشت با دستش آشغالی را از زمین بر می داشت. مادرش آن طرف تر ایستاده بود.
داشت نگاه می کرد که بچه اش چه می کند. بعد به او می گفت: عزیزم خواهش می کنم بیا سوار سه چرخه شو. و این را با لحن مودبانه و به دور اعصاب خورد می گفت.
یا می گفت: اگر ازت خواهش کنم میای تا بریم؟ و بچه داشت کار خودش را می کرد. چندبار دیگر مودبانه مادرش ازش خواست تا آن کار را انجام ندهد ، بار چندم بود که بچه گفت:چشم . بریم مامان.

من ؛ راستش را بگویم تا حالا ندیده بودم کسی از یه بچه 3 ساله اینگونه خواهش کند. و اینگونه مودبانه با او صحبت کند.  و بچه ای را هم ندیده بودم تا به چنین حرفهایی گوش بدهد.

همان روز بود که کلاس بودم. خانمی در کلاس ما که سنش از بقیه بزرگتر بود داشت وسط آنتراک تعریف می کرد برای بچه ها. می دانستیم که 2 تا بچه در سنین دبیرستان و ابتدایی دارد. می گفت: من وقتی از بچه هام خواهش کنم یه کاری رو انجام بدن جواب نمیگیرم. وقتی بهشون امر می کنم حرفمو گوش می کنن.
من اما یاد صحنه ی امروز افتادم، گرچه چیزی نگفتم.

***

چند وقت پیش گویا داخل کامنت دونی وبلاگی بود که خواندم: "ما غرور داریم. حتی وقتی از بچه خود تعریف می کنیم نشان غرور ماست."
با احساسم تصدیقش کردم. مدتها بود که به این قضیه فکر می کردم : وقتی کسی از بچه ی خودش، آن هم با آب و تاب ، آن هم جلوی مادران و پدران دیگر که خودشان بچه دارند، آن هم جلوی بچه های دیگر ، آنهم به دفعات مکرر ، آنهم خصوصیات طبیعی بچه اش را که همه ی بچه های دیگر هم کمابیش با اندکی تفاوت از آن بهره برده اند؛ تعریف می کند؛ من حس خوبی ندارم.
حالا شاید "غرور" نه، اما از این لحاظ که این کار خوب نیست با این جمله از کامنت مذکور موافقم.
این قضیه در مورد مادرانی که بچه کوچک دارند ، همسران که از  خصوصیات طبیعی همسر خود پیش دیگران تعریف می کنند و کلیه مادر شوهران و مادر زنان در ارتباط با فرزند خودشان صدق می کند.

***

پی نوشت:
:) دیروز دیدار وبلاگی دیگری رفتم. با
دیانا و سادات. در اصل ما دوتا رفتیم تا سادات رو ببینیم. خیلی هم خوش گذشت. حرم سید الکریم بود. یاد همه بودیم. چیپس و کرانچی بود.لواشک لقمه ای جومونگ. کلی هم حرف زدیم. قرار گذاشتیم یک بار برویم بازار شهرری. که از همین الان بگم من و دیانا پایه ایم.
راستی هنوز
طلبه سیرجانی آنجا بود! رفتیم به اصرار من سلامی کردیم. خواستم با خانمش حرف بزنم که گفتن: حاج خانم رفتن قم.
خیلی دلم گرفت...
:) یک سوال: اگر وبلاگی بسازم به نیت طراحی عکس ، و بخوام داخل اون وبلاگ با قرار دادن نمونه کارهام، عکس برایم بفرستند تا من طراحی کنم و بهشون تحویل بدم با اندکی دستمزد، نظرتان چیست؟ یعنی در واقع در چنین صورتی شما که منو می شناسید حاضرید برام عکس بفرستید تا براتون طراحی کنم به همراه مبلغ؟
این پیشنهاد چندباری از جانب دوستان خودم که کارم را دیده اند به من شده که هنوز روی آن در حال فکر کردن هستم.
:) هیئت چکه چکه انتظار این هفته در وبلاگ منتظر روشنی برگزار می شود. زحمت سخنرانی رو هم خودشون کشیده اند. التماس دعا
:) هشت سال حماسه...
:) روز جهانی قرآن  را در وبلاگ هایمان پیشنهاد دهیم.
:) فردا روز اول پاییزه.
چقدر زود برگ سبز درختان به زردی گرایید. 6 ماه از سال 89 گذشت و من 6 ماه بزرگ تر شدم...


برچسب‌ها: خانوادگیشخصیدوستانخانمانه

نمایش باکس نظرات
بستن باکس نظرات