• وبلاگ : قاب نگاه من
  • يادداشت : تنها شدم!
  • نظرات : 5 خصوصي ، 21 عمومي

  • نام:
    ايميل:
    سايت:
       
    متن پيام :
    حداکثر 2000 حرف
    كد امنيتي:
      
      
     

    اي خانوم اينا که ميگي همش طبيعيه .سالم سالمي .ميدونم چه حس جيگر سوزي داري چون باهات همدردم .وقتي مينويسم همسر رفت فلان کشور خارجي يه عده ميان کامنت ميذارن که چقدر افاده مياي نميدونن چه بدبختبي دچار ميشم وقتي که آقاي خونم نيست اما از وقتي محمدجواد يه ساله شد ديگه تنها که ميموندم نميرفتم خونه مامانم اينا ...الان ديگه عادت کرديم دوتايي ...ميريم خريد .کيک ميپزيم .ميريم آرايشگاه .شام و نهار هم به روال معمول برگزار ميشه فقط شبا تا ديروقت بيداريم گاهي هم که شازده پسر زودتر بخوابه من درس ميخونم.بعضي وقتها هم اگه دعوتمون کنن ميريم مهموني .حتي يادمه يه بار دوتايي رفتيم دکتر و وقتي که من رفتم آمپول بزنم آقاپسر عين يه مرد پيش خانوم منشي وايساد تا کارم تموم بشه .با هم نماز ميخونيم .قرآن ميخونيم . يه زندگيه واقعي...

    ولي با همه اينا گاهي خيلي دلم ميگيره اونوقت ميام يه پست جديد ميذارم و منتظر ميشم ببينم دوستام چي ميگن...

    پاسخ

    آره خب! وقتي يه موجود زنده به غير از خودت تو خونه باشه حس تنهايي ات كمتر ميشه و راحت تر با وضع موجود كنار مياي! تا وقتي كلا تنها بشي! اما ممنون